تبلیغات
کچل کردن - داستان ارسالی کاربر سایت میلاد
نوشته شده توسط : رویا بلوری

سلام، سال75/76 بود، روز پنجشنبه مدیر مدرسه مون سر صف اومد موهای تموم بچها رو نگاه کرد، رسید به من،،، من موهام بلند شده بود موهای پرپشتی داشتم، همیشه از بچگی از سلمونی نفرت داشتم، همش به زور میبردنم سلمونی، حدیر مدرسه اقای غلامی به من رسید دستی تو موهای پرپشتم کرد، گفت بازم تو موهات بلنده،؟بازهم جنگل کردی خودتو؟؟فردا موهات و اصلاح میکنی. شنبه با این وضع نبینمت،، دوباره من رفتم تو غم، اصلا اوضاع بدی داشتم روز قبلی که میخاستم برم سلمونی، حالم پریشان بود، گفتم باشه اقا،،، ظهرش رفتم خونه، به مامانم گفتم اقا مدیر گفته موهات و اصلاح کن، ، مامانم دوباره داد و بیداد، که هی من بهت میگم برو موهات و کوتاه کن، حالیت نمیشه، حتما باید بری مدرسه بهت بگن، فردا نیدونم چه کاری باهات کنم، شبش به بابام گفت که منو فردا ببره سلمونی، ، قرار شد صبح بریم سلمونی تا دوباره مثل هميشه موهای پرپشتمو با نمره 4 ماشین کنن، شبش اصلا خابم نمیبرد همش تو فکر فردا بودم، که قراره کچل شم باز، صبح پاشدم دیدم بابام نیس، رفته بود سر کار مامانم گفت بابات نیس ظهر میاد میبرتت سلمونی،، منم دم ظهر رفتم بیرون مامانم گفت باز نری تو کوچه بازی کنی شب بیای،،زود بیا باید بری سلمونی، اما من گوشم بدهکار نبود، رفتم بازی و ساعت 8غروب برگشتم خونه، میدونستم الان برم خونه چه خبره،، رفتم داخل مامانم گفت مگه قرار نبود بری سلمونی،حالا فردا با این مو برو که مدیرت پدرت و دراره، منم راستش ترس ورم داشته بود. اخه مدیرمون ادم عصبی بود فردا حتما یه بلایی سرمن یا موهام میاورد، رفتم شاممو خوردم. گفتم باشه بیاین ببرینم سلمونی، بابام گفت الان این وقت شب کجا سلمونی بازه روز جمعه؟ مامانم گفت راس میگه. جمعه ها صبح فقط کار میکنن سلمونی ها، بعد مامانم گفتم بزار زنگ بزنم عمه ات بیاد سرتو اصلاح کنه، من یه عمه داشتم به نام ماهرخ. یه زن 40 ساله نسبتاً چاق چادری بد اخلاق که همش یه جفت جوراب زنونه شیشه ای مشکی میپوشید، که یه ماشین موزر داشت، با اون سر دوتا پسر عممه هامو میتراشید،، اولش گفتم نه، عمه رو نگو، ولی بعدش مامانم داد کشید، میخای چیکار کنی با این کله ات، خلاصه زنگ زد به عمه ماهرخ، بهش گفت اگه میشه یه سر بیا خونمون موهای میلاد و بتراشی؟عمم گفتم باشه،ساعت حدودا یازده شب بود که عمه ام با یه نایلون سفید وارد شد، بازهم یه بلوز جگری یه چادر مشکی با دامن استرچ مشکی و یه جفت جوراب زنونه شیشه ای مشکی تنش بود. اومد داخل گفت بازم تو سرتو جنگل کردی؟ الان درستت میکنم بابام یه صندلی اورد گذاش جلو اینه، عمه ام بهم اشاره کرد که بیا بشین، رفتم با ترس نشستم، عمه عم یه پيشبند سفید ی داشت که بارها اونو دور گردن پسر عمه هام دیده بودم، پیشبند و بست دور گردنم قشنگ سفتش کرد موهامو شونه کرد. گفت چه خبره،،، مامانم گفت اره حسابی جنگل شده،،، عمه ام گفت خب با نمره چند بزنم!؟ مامانم گفت واسش حسابی سفید کن چون دیر به دیر میره سلمونی،، عمه ام گفت نمره 8خوبه؟ بابام گفت نه با 4 بزن واسش، عمه ام ماشین و از نایلون بیرون اورد، یه موزر قرمز، زد به برق شونه نمره 4 رو گذاش رو ماشین، ماشین و روشن کرد. ویز ویز، عز جلو سرم شروع کرد به ریختن موهام،، موهام دسته دسته میرختند رو پیشبند رو چادر رو زمین، ععم هم لبخند میزد میگفت قیافشو بعد سه تایی میخندیدن جلو سرمو کاملا سفید کرد سرمو داد عقب، از پشت سرم ماشین و حرکت میداد من نگام رو زمین بود، به موهای تراشیده شدم رو زمین که همش زیر پاهای عمه ماهرخ بودند همه موهام چسبیده بودند به جوراب شیشه ای مشکی عمه، عمه ماشین رو شقیقه هام گذاشت، دیگع کامل سرمو تراشیده بود،، سرم صاف صاف شده بود،عمه ماشین و حرکت میدا که مو اضافی رو سرم نمونه، بعد با فرچه کشید رو سرم، خرده موهارو ریخت پایین، رو به مامانم کرد گفت خوبه؟ مامانم گفت اره، حسابی سفید کردی، پيشبند و واکرد. موهارو تکوند، با فرچه موهامو عز رو پیراهنش و جورابش پاک کرد،




تاریخ انتشار : - | نظرات ()