تبلیغات
کچل کردن - داستان ارسالی کربر سایت O.F
نوشته شده توسط : رویا بلوری
یه چند سالی بود که دوست داشتم موهامو از ته بتراشم ...شده بود جزوه علاقه هام واز فکرشم بیرون نمیومدم .ولی از نظر خانوادم این موضوع اصلا قابل قبول نبود چون توی یه خانواده سنتی و اصیل بزرگ شده بودم ولی مذهبی نبودیم و از لحاظ آزادی مشکلی نداشتم و به تیپ و این چیزا گیر نمیدادن..
ولی رو یه تفاوت بین دختر و پسر شدید حساس بودن که موی تراشیده مال پسراس و دخترا باید موهاشون بلند باشه ازاین صحبتا و منم باید پایبند این اصول می موندم . و چون خط قرمز شده بود بیشتر علاقمند بودم از این خط قرمز بگذرمو سرامو با تیغ از ته بتراشم .موهای پر پشت بلندی داشتم تقریبا تمام دخترای فامیل حسرت موهامو میخوردن ولی من تو فکر این بودم که خودم تو آینه با موهای تراشیده ببینمو دست بکشم سرمو ذوق کنم قبلا به سر تراشیده پسر عموم دست زده بودم خیلی خوب بود..ولی ترس عکس العمل پدرو مادرم و فامیل اجازه همچین کاری بهم نمیداد ...ولی شده بود رویای شب و روزم هر شبو هر دقیقه بتراشیدن موهام فکر میکردمو جایی که بابام موزرشو میذاشت یه چند باری ام برش داشته بودم خاموش کشیده بودمش رو موهام ..کمتر دختری پیش میومد که به موی از ته تراشیده علاقه داشته باشه ولی من این شکلی بودمو از سوسول بازیه بعضی دخترا خوشم نمیومد ...اون سال من واسه کنکور سخت می خوندم و مادرم و پدرم خیلی تاکید داشتن یه دانشگاه خوب درس بخونم چون تمام خوانوادم تقریبا تحصیلات عالی داشتن .... هر دفعه ام واسه مادرم از اینکه دوستم سرشونو تراشیدن تا راحت تر درس بخونن میگفتم ولی با عکس العمل تند مادرم روبه رو میشدم .....با تمام حسرت ها و تلاش های یک سالم من دانشگاه راه دور قبول شدم ...از تهران تا مشهر فاصله ی زیادی بودو پدرم خیلی مخالفت می کرد ولی بالاخره راضی شد...اواخره شهریور منو پدرم برای کارای ثبت نام به مشهر رفتیم و تو راه کلی سفارشای پدرم ...من مجبور بودم که تو خوابگاه بمونم چندرشب اولش واسه منی که اصلا اهل اینکه شب جایی دور از خونمون باشم خیلی سخت بود ..تا اینکه یه شب به فکر این افتادم موهامو از ته بتراشم و واسه خانوادم یه بهونه ای مثل شپش و از این جور حرفا پیدا کنم الانم که موقعیتش بود باید از فرصت استفاده می کردم دست به کار میشدم ...توی خوابگاه هیچ موزری پیدا نمیشد ...تصمیم گرفتم فردا بعد از کلاس هر جور شده برم یکی بخرم ..اون شب تا صبح به سر تراشیدم فک می کردم .فردا بعد از کلاس رفتمو با اون پولی که بابام واسه رفت آمد به هم داد بود یه ماشین سر زنی که رنگش مشکی طوسی بود خریدم گذاشتمش تو کوله پشتیمم و بر گشتم خوابگاه از اون ساعت به بعد فقط دل دل می کردم زودتر شب بشه ...هی همش می رفتم سره کولم به ماشین و ژیلتی که گذاشته بودم توش نگاه می کردم ساعت انگاری دیگه نمیگذشت بچه های خوابگاه از خستگی همشون یه گوشه افتاده بودن . منم رو تخت دراز کشیده بودم به اینکه یکی دوساعت دیگه میخوام دست بکشم رو سره صاف یه دستم فک می کردم .از واکنش هم اتاقی هام می ترسیدم ولی واسم اصلا مهم نبود من تصمیمو گرفته بودم ...چراغ خاموش کردن منم همین طور به صفحه گوشیم نگاه میکردم ساعت از نیمه شب گذشته بود الان دیگه وقتش بود دل تو دلم نبود به تپش قلب افتاده بودم .رفتم سراغ کولم از ترس که صدای زیپش بچه ها رو بیدار نکنه اونو با خودم بردم تو حموم .حموم که چه عرض کنم که فضای خیلی کوچیک گوشه اتقاقی که میخوابیم بود خیلی دوس داشتم الان تو اتاق خودم بودم میرفتم جلو میز آرایشم ولی خدایی اینجا هم بد نبود ...همین که به سمت حموم میرفتم پای یکی از بچه ها که رو زمین خوابیده بودو له کردم برای اینکه بیدار نشن سریع رفتم تو حموم درم بستم ...ماشین مشکی وطوسی رو از کولم در آوردم ...دوش حمومم باز کردم که صدای ماشین سر زنی بیرون نره جنس خوبشم خریده بودم هی خاموشو روشنش کردم باهاش ور رفتم چندتا شونه داشت نگاشون کردم ...شونه هاش و انداختم تو کولم چون بهشون احتیاجی نداشتم ..ماشینو سره نمره 0 تنظیم کردم ....به موهام یه ذره ور رفتم باید ازشون خدافظی می کرم واقعا موهای قشنگ وبلندی داشتم .ماشین روشن کردم.با صداش ته دلم ریخت خاموشش کردم یه لحظه یاده بابام افتادم که اگه بفهمه چی میشه ولی من تصمیمو گرفته بودم واسم هیچی مهم نبود ...دوباره روشنش کردم میخواستم از شره موهام خلاص بشم ولی با این وجودم صدای تپش قلبم و میشنیدم ..چشمام و بستم ماشین به سرم نزدیک می کردم هرچی ماشین به سرم نزدیک میشد صداش بیشترو بیشتر میشد و صدای قلبم بیشتر سردیماشینو رویه شقیقه سمت چپم حس می کرم انگار قلبم از جا کنده میشد اروم اروم ماشینو فشار دادم رو سرمو حرکت دادم یه ذره که شقیقه هام تراشیده افتادن مو روی پامو احساس کردم دیگه تموم شد هنوز دل اینو نداشتم چشامو باز بکنم با دست راستم روی قسمتی که تراشیده دست کشیدم به جز یه زبری دیگه هیچ مویی نبود و سردی و بیشتر احساس می کردم ..ماشین دوباره برداشتمو شروع کردم به تراشیدن جلوی سرم اول سمت چپ که قشنگ سفید شده بود بعد اروم ارم اومدم شروع به تراشیدن موهای سمت راستم سرم کردم چند باری ماشینو کشیدم روسرم جلو سرم یه تار موهام نداشت.بد نشده بود کله گرد با هر زحمتی بود موهای پشت سرمم تراشیدم یه ذره سخت بود دل نمی کندم دیگه چند باری سرم با ماشین تراشیدم که یه دست بشه ..ماشینو خاموش کردم تو اینه نگاه می کردی صاف بود یه زبون درازی جلو اینه به خودم کردم و هی دست می کشیدم به سرم زبری شو زیره دستم احساس می کردم ...رفتم زیر دوش آب،آب که میخورده به سره تراشیم کلی حال می کردم ..منکه دیگه با صفر تراشیده بودم .با صفر و تیغ زیاد فرقش نبود .ژیلتی که گوشه کولم گذاشته بودم بر داشتم سرم و با صابون کفی کردم جلو آینه وایسادم و ژیلت کشییدم رو سرم صدای خرت خرت شو میشنیدم تمام سرم و دوبار ژلیت کشیدم ...صاف صاف شده بود .....موهایم که رو زمین رخته بودو چند دقیقه نگاه کردم همه رو ریختم تو سطل اشغال ....ماشینم تمیز کردم ...یه بار دیگه روشنش کردم به صداش گوش دادم ...لباسامو پوشیدم برگشتم تو تختم ...تا صبح دست می کشیدم به سره شیش تیغم ....صبح بچه ها خیلی مسخرم کردن ولی مهم نبود ...لباسامو پوشیدم مقعه ام و اوردم جلو...رفتم سره کلاس کل فکرم به اخره هفته بود که میخواستم برگردم تهران ..بعد از ظهر برای چهارشنبه شنبه بلیط گرفتم ....و تا به تهران برسم من خودخوری می کردم به بابام چه بگم ...بابام ترمینال اومده بود دنبالم وقتی دیدم کلی خوشحال بود ...تو ماشین می گفت چی شده دختره بابا رو گرفته بالاخره باید می گفتم هرچی به خونه نزدیک تر میشدیم صدای تپش قلبم بیشتر میشد ..شده بود مثل وقتیکه ماشینو گذاشتم رو شقیقم و شروع کردم تراشیدن ..به خونه رسیدیم با استقبال گرم همراه بود ..توی خونه بعد از چند دقیقه به اسرار مادرم مقنعه ام و در آوردم وقتی پدر مادرم سره سفید و از ته تراشده منو دیدم مات و مبهوت شدن و حتی اجازه توضیحم بهم ندادن واز اون زمان گیرای پدرم شروع شد .....
نویسنده: O.F




تاریخ انتشار : - | نظرات ()