نوشته شده توسط : رویا بلوری

سلام سحر هستم . ميخاستم ماجراي كوتاه كردن موهام در كودكيمو تعريف كنم . اهل بندر انزلي هستم آخرين روزاي تابستان بود چند روزي بود مادرم گير داده بود كه براي رفتن به مدرسه بايد بدم مهوش خانم آرايشگر محله مون مرتب كنه عصر بود رفتيم مانتو و لوازم تحرير خريديم به سمت خانه راه افتاديم آرايشگاه مهوش خانم سر راه بود رسيديم دم آرايشگاه ، مادرم در آرايشگاهو باز كرد رفتيم تو آرايشگاه كوچكي با صندلي و دكور قديمي بود فهيمه خانم يكي از هم محلي هامون رو صندلي نشسته بود و مهوش خانم در حال بند انداختن بود . مادرم گفت ميخوام موهاي سحرو براي مدرسه مرتب كني مهوش خانم گفت الان كاره ايشون تموم ميشه بعد از چند دقيقه كار فهيمه خانم تمام شد به من گفت بفرماييد آرايشگاهش يك صندلي بيشتر نداشت . نشستم پيشبند خردلي رنگي از ديوار برداشت و بست دور گردنم موهامو از پشت انداخت به دو سمت سرم و پايينشو با چند حركت قيچي كوتاه كرد همينطور چند بار از دو طرف سرم بر ميداشت ميداد پايين و هي قيچي ميكرد بعد نوبت كنارا شد پيشبند پر از موهاي مشكي من شده بود چتري هامم كوتاه كرد دوباره اومد پشت سرم شونه را از پايين به سمت بالا ميداد و تند تند قيچي ميكرد هر بار كه شونه را از پايين به بالا ميداد بيست سي باري قيچيو به هم ميزد موهام كوتاه كوتاه شده بودند و من هم شبيه بز شده بودم داشت گريم ميگرفت اما خودمو نگه ميداشتم بعدش سشوارو برداشت و موهامو سشوار كرد پيشبندو باز كرد و مادرم پولشو دادو از آرايشگاهش بيرون آمديم منم تو راه تا خانه گريه كردم مادرم به من گفت بچه مدرسه اي بايد موهاش كوتاه باشه تا بتونه درس بخونه




تاریخ انتشار : - | نظرات ()