تبلیغات
کچل کردن - داستان ارسالی کاربر سایت لیلا
نوشته شده توسط : رویا بلوری
يادمه بچه بودم پدر مادرم رفتن سوريه و براي مدتي منو برادرمو گذاشتن پيش مامان بزرگم ما تا دير وقت ميخوابيديم ولي اونا رو عادت ٨ صبح بيدار ميشدن چند روزي بود مادر بزرگم ميگفت موهات خيلي بلنده دختر بچه معني نداره موهاش انقدر بلند باشه . يك روز صبح بعد از خوردن صبحانه مادر بزرگم پيشبند آشپزي به خودش بسته بود رفت سمت حموم و طبق معمول با همون لحن بد اخلاقيش صدام كرد كه بيا كارت دارم رفتم سمت حموم ديدم صندلي و وسايل آرايشگري آمادست گفت بشين موهاتو مرتب كنم برات من گفتم موهام خوبه با عصبانيت گفت خيلي كوتاه نميكنم فقط مرتب ميكنم نشستم پيشبند بست دور گردنم موهامو خيس كرد شونه و قيچي برداشت سرمو خم كرد به طوري كه سرم پايينه پايين بود شروع كود به قيچي كردن هي قيچي ميكرد و لذت ميبرد از كارش پيشبند همينطور پر مو شده بود كارش كه تموم شد موهامو شونه كرد چونمو گرفت كه نگاه كنه يه نوچ گفت دوباره قيچيو برداشت و چتريامو كوتاه كرد آيينه هم نبود ببينم چكار ميكنه پيشبندو باز كرد و گفت با موهاتو از زمين جمع كن و رفت بعد از ظهر هي دست كشيد تو موهام گفت خوب نشده اگر يه ماشين داشتيم موهاي پشت سرتو قشنگ كوتاه ميكردم منم چون موهام خيلي كوتاه شده بود گريه كردم فرداش از همسايشون ماشين گرفته بود دوباره صدام كرد و گفت بشين فقط ميخوام با ماشين پشتشو يدست كنم نشستم دوباره همون پيشبند صورتيو بستو يه شونه وصل به ماشين كردو شروع كرد صداي قرقر ماشين تو حموم پيچيده بود حسابي داشت لذت ميرد كارش با ماشين كه تموم شد باز قيچيو برداشت تا من اعتراض كردم گفت الان تموم ميشه سرمو خم كرد و قرچ قرچ قيچي كرد پيشبندو باز كردو رفتم سمت آينه ديدم موهام اندازه موهاي داداشم شده .




تاریخ انتشار : - | نظرات ()