نوشته شده توسط : رویا بلوری
داستان مو کوتاه کردن من....
وقتی مدل انتخابیم و به آرایشگره نشون دادم موند!

ــ مطمئنی میخوای انقد کوتاه کنی؟
+ بله
ــ واقعا؟ موهات خیلی بلند و خوشگله..!
(نگاه های متحیر آدمای تو آرایشگاه که خیره شده بودن به موهام و از تو آینه هی نگام میکردن)
+ میخوام کوتاهه کوتاه شه. عین همین عکس. فقط میترسم نیاد بهم
ــ من یه جوری واست کوتاه میکنم که بهت بیاد... تو فقط مدل و انتخاب کن
+ همین!
ــ قیافت خیلی تغییر میکنه ها!
+ مهم نیست فقط به صورتم بیاد
ــ باشه..!

قیچی رو برداشت و اولین برش و دقیقا از روی گردنم زد.... با اینکه از بهترین آرایشگری که میشناختم وقت گرفته بودم و خودم عروساشو دیده بودم که راضی شدم اونجا موهامو کوتاه کنم ولی بازم موقعی که گفتم کوتاه کنه ۹۹ و ۹۹ صدم درصد مطمئن بودم حداقل یک هفته ی آینده به حبس شدن در اتاق و گریه زاری میگذره و تا یک ماه هم افسردگی سواره روم...

صدای قیچی و ریختن موهام رو زمین... انگار داشت قلبم و قیچی میکرد! با این همه یه نفس عمیق کشیدم و با همون اعتماد ب نفسی که پامو تو آرایشگاه گذاشتم و گفتم موهامو کوتاهه کوتاه کنه آروم نشستم سر جام...! و هی با خودم تکرار میکردم... \"دوست ندارم چیزی تو زندگیم باشه که جرات از دست دادنشو نداشته باشم\"... باید کوتاه شه... من دلم تنوع میخواد!

چشمامو بستم و موهامو کوتاهه کوتاه کردن و بعد سشوارش کردن که خشک شه و مدلش مشخص شه و صدای خانومه... \"واااااااااااای خیلی بهت میاد..!\" چشمامو باز کردم و لبخند!!! خوب شده بودم! واسه اولین بار تو زندگیم موهامو انقد کوتاه کرده بودم و اصلا و ابدا فکر نمیکردم یه درصد بهم بیاد! چ برسه به این همه!! از آرایشگره تشکر کردم و شروع کرد باهام صحبت کردن... منو یاد پریسا جون مینداخت... یه خانوم میانسال شیک و خوش تیپ... که به شدت مهربون و با حوصله بود و همه چی رو واست توضیح میداد تا جای هیچ سوالی نباشه...

جمعه شب عمو اینا دعوتمون کردن برا افطاری و مام رفتیم. از بعد از ظهر تمام راه و تا تهران همش داشتم فکر میکردم چ جوری بگم ب خانواده! وقتی رسیدیم اول محدثه رو دیدم. محکم بغلم کرد. گفتم دستتو بده! دستشو از لبه ی شالم بردم تو گفتم اون پشت مشتا خالیه خالی شد..!!! گفت کوتاه کردی؟؟؟ تو آخرش منو سکته میدی!!! چه کاری بود آخه؟؟؟؟؟؟؟

نفر بعدی. عاطفه. رفتم تو اتاق گفتم عاطی موهامو کوتاه کردمممممم... گفت تو غلط کر.. (همون لحظه شالمو در آوردم و عاطی ک اصلا فکرشو نمیکرد انقد خر باشم حرفش نیمه کاره موند و دهنش باز..!!!) بعد چند دقیقه فحش بود پشت فحش که نثارم میکرد..!))

پاییز در جریان ماجرا بود و فقط دو سه بار بهم گفت خیلی بی شعوری ولی خیلی بهت میاد ) بحث موهام بود ک زن عمو اومد تو اتاق. گفت اتفاقا مام اون سری نشسته بودیم داشتیم میگفتیم موهای ماجی خیلی خوشگل شده (و همون لحظه من شالمو برداشتم گفتم کوتاه کردم! ) و زن عمویی بود ک چشماش از کاسه داشت درمیومد و من تا حالا انقد متعجب ندیده بودمش

بقیه ی اعضای خانوادم ب ترتیب پشت هم سورپرایز شدن و منم ی دنیا فحش خوردم و ب شدت خوشحالم ک موهای جدیدم انقد بهم اومد و رفلکسشون این بود! یه درصد فک کن زشت میشدم!!:دی از خانواده ی مادری هنوز کسی رویتم نکرده اما اونام ب زودی سورپرایز خواهند شد..



پ.ن: ب شدت از ورژن ظاهری جدیدم راضی ام. و هر روز موهامو یه مدل میکنم. تمام سیخ، نیم سیخ! جلو کج بالا سیخ! جلو سیخ بالا کج، مدل شلخته، مدل هپلی تازه از خواب پا شده! حتی شونه نکردشم واسه خودش ی مدل میشه! بعد حمومم خشکش نکنم بخوابمم انقد بانمک درمیاد... اصن خیلی خوبه همه برن موهاشونو کوتاهه کوتاه کنن کلی خوش میگذره))) شستنشم عاااااااااااااااالی.... راحت! والا ب خدا این مردا عشق میکنن! تازه برا آینده تو فکر برنامه های جدیدم هستم در حد کچل کردن و اینا..! فقط اینکه با بچه ها تصمیم گرفتیم ازدواجم بمونه حداقل واسه هشت سال دیگه که موهام بلند شه. البته اگه انقد ک الان بهم خوش میگذره دوباره مو بلند کنم!




تاریخ انتشار : - | نظرات ()