تبلیغات
کچل کردن - داستان ارسالی کاربر سایت فرشید
کچل کردن
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من

سلام به تمام دوستان و سپاس از بانو رویا . داستانی که می خوام براتون بنویسم مربوط میشه به سال دوم راهنمایی خودم که کمی برایم تلخ بود ولی در نوع خودش تجربه جالبی بود . خرداد ماه بود و فصل متحانات ( ثلث سوم ) ، ناظم مدرسه تاکید کرده بود که همگی باید موهای سرشون رو کوتاه کنن وگرنه از رفتن به جلسه امتحان محروم می شدیم . امتحان مربوطه ریاضیات بود و من هم کلی تمرین کرده و آماده امتحان بودم . روز امتحان شنبه و ساعت 8 صبح بود . من از بس به فکر درس خواندم بودم و استرس امتحان را داشتم یادم رفت که به آرایشگاه رفته و موهایم را کوتاه کنم و حوالی ساعت 21/30 روز جمعه ( شب قبل امتحان ) بود که یکدفعه خط و نشان های ناظم مدرسه و محرومیت از امتحان یادم آمد . مضطرب موضوع را با مادرم در میان گذاشتم و با عجله از او پول گرفته و راهی آرایشگاه محلمان شدم . با تعجب دیدم ، آرایشگاه تعطیل کرده و کرکره مغازه پایین است . هول زیادی کردم و با عجله به آرایشگاه دیگری که چند صد متری خانه مان بود شروع به دویدن کردم ولی با کمال تعجب آنجا هم بسته بود . بغض گلویم را گرفته بود و از ترس فردای امتحان پاهایم قادر به راه رفتن نبود . با بغض به خانه رسیده و مادرم با تعجب گفت : چرا موهاتو کوتاه نکردی ؟!!! من بغضم ترکید و با گریه موضوع را به مادرم گفتم و او با داد و فریاد به من گفت : خاک تو سرت بچه سر به هوا !! دو سه روزه که وقت داشتی ، حالا یادت افتاده ؟!!! حالا دیگه به من مربوط نیست !!!! خودت میدونی با ناظمت !! من گریه ام بیشتر شد و به مادرم خواهش کردم که کمکم کنه . مادرم چادر سر کرد و به من گفت بیا بریم ببینم چه خاکی به سرم بریزم از دست تو !! من هم به دنبالش راه افتادم و مادرم من را به خانه یکی از همسایگان برد . منزل متعلق بود به حاج خانم ( ما به ایشان حاج خانم می گفتیم ) و با پسر و دخترش زندگی می کرد . مادرم زنگ در را زد ، و دختر حاج خانم ( فاطمه ) در رو باز کرد و با مادرم و من سلام و احوالپرسی کرد . فاطمه مجرد بود و دختر سبز روی مهربانی بود و منو هم خیلی دوست داشت . با تعجب از مادرم علت رو جویا شد و که مادرم گفت گند کاری های این بچس !! و کل ماجرا رو براش تعریف کرد . فاطمه چند وقتی بود که به آموزش آرایشگاهی رفته بود و مادرم فکر می کرد میتونه موهای منو کوتاه کنه . فاطمه به مادرم گفت که تازه به آموزش رفته و نمی تونه این کارو انجام بده و می ترسه موهام خراب شه . در همین گیر و دار حاج خانم دم در اومد و ماجرا رو فهمید و به مادرم پیشنهاد داد که سر من رو از ته بتراشه !!! من از بچگی رو موهام خیلی حساس بودم . کوتاه کوتاه می کردم ولی کچل نه . مادرم گفت : حاج خانم قربونت برم زحمتشو می کشی ؟!! که حاج خانم هم قبول کرد و من به مادرم التماس می کردم که بریم خونه فردا میرم سلمونی . مادرم گفت نمیشه امتحان داری و صبح زود آرایشگاه باز نیست . خلاصه رفتیم داخل خونه و حاج خانوم یک صندلی پلاستیکی آورد و به فاطمه گفت وسایل رو از کمد بیاره . حاج خانم به من بشینم رو صندلی و پارچه سفیدی رو دور گردنم بست و به مادرم گفت خودش سر و صورت شوهر خدا بیامرزشو اصلاح می کرده . حاج خانم شروع کرد با ماشین دستی که نمره یک بود سرم را تراشیدن . حرکت ماشین دستی بر روی سرم عذابم می داد به خصوص که حاج خانم با یک دست سر من رو سفت نگه داشته بود و با دست دیگر سرم را می تراشید . ماشین کمی کند شده بود و گاهی موهای سرم را از ته می کشید و اذیت میشدم ولی حاج خانم سخت مشغول تراشیدن بود و اهمیتی نمی داد و محکم سرم را گرفته بود و دائم با با حرکت ماشین می چرخاند . مادرم و فاطمه هم با هم صحبت می کردن . تراشیدن سرم نیم ساعتی طول کشید و حاج خانم با تیغ پشت سرم را مرتب کرد . کله ام سفید سفید شده بود و حال من بسیار خراب . چون بعد از امتحانات تعطیلات تابستان بود و من با سر کچل . ( رویا خانوم درصورت صلاحدید و تمایل این داستان را بر روی سایت بفرستید . با سپاس از دوستان





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
-
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی