تبلیغات
کچل کردن - داستان پژمان و مادرش

داستان پژمان و مادرش

- -نویسنده : رویا بلوری

 

سلام من پژمانم بیست سالمه یادمه وقتى پونزده سالم بود خیلىودوست داشتم که یک زنوکچل کنم و دوستم داشتم که مامانمو مو کوتاه ببینم یک دفعه رفت ارایشگاه و موهاشوبد کوتاه کرده بودن وقتى اومد بهش گفتم خیلى بد کوتاه کردن و ا ونم گفت. میدونه و شاید فرداش کوتاه تر کنه که من از خدا خواستم و بهش گفتم که من براش میزنم. که گفت مگه توبلدى ومن گفتم کهتوى مقاله خوندم که تراشیزن موها بر سر خوبه و تا ساعت یازده شب رو مخش بودم تا بالاخره قبول کرد. صبح رفتم. سربختش. بهم گفت فکر میکرده شوخى کردم من گفتم مقاومت نکن و رفتگموزر بابامو اوردم و راضیش کردم موزرو انداختم وسط موهاش و ازته زدم وبعد کل سرشوتیغ زدم


آخرین ویرایش: چهارشنبه 4 مرداد 1396 03:27 ب.ظ

 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر